اگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال ١٨٨٩ در اينديانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف كرد.

  بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم، مى‌كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم.
اهميت كمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بيشتر مى‌رفتم. از كوه‌هاى بيشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا مى‌كردم.
بستنى بيشتر مى‌خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدم‌هايى بوده‌ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز.
اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى‌داشتم.
من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك‌تر سفر مى‌كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم. گلوله‌هاى كاغذى بيشترى به معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم.
ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابيدم. بيشتر عاشق مى‌شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى‌رفتم. شادی و تفریح بيشتر مى‌كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى‌شدم. به سيرك بيشتر مى‌رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر پا مى‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى‌گويد:

"شادى از خرد عاقل‌تر است."

 

زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:

همه ما خودمان را چنين متقاعد مي كنيم كه زندگي بهتري خواهيم داشت اگر:

شغلمان را تغيير دهيم

مهاجرت كنيم

با افراد تازه اي آشنا شويم

ازدواج كنيم

فكر ميكنيم،‌ زندگي بهتر خواهد شد اگر:

ترفيع بگيريم

اقامت بگيريم

با افراد بيشتري آشنا شويم

بچه دار شويم

  و خسته مي شويم وقتي:

ادامه نوشته

آيا ميدانستيد

 

Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible?  
آيا ميدانستيد آنهايي که از نظر احساسي بسيار قوي به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند

Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them?  
آيا ميدانستيد که آنهايي که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسي براي مراقبت نياز دارند

Did you know that the three most difficult things to say are:  
 
I love you, Sorry and help me
 
آيا ميدانستيد که  سه جمله اي که بيان آنها از همه جملات سخت تر است  
دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن
 
ميباشد

Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?  
آيا ميدانستيد که کساني که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتري نسبت به خود بر خوردارند

Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?  
آيا ميدانستيدکه کساني که زرد ميپوشند از زيبايي خود لذت ميبرند

Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?  
و آيا ميدانستيد که کساني که لباس مشکي به تن ميکنند نميخواهند مورد توجه قرار گيرند ولي به کمک و درک شما نياز دارند

Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?  
آيا ميدانستيد که زماني که به کسي کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوي شما بر ميگردد

Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?  
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسي بيشتر است

Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?  
آيا ميدانستيد که اگر چيزي رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد

Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.    
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايي مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد  

 But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold.  
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسي نياز به چيزي دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوي شما باز خواهد گشت

Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court, send this to those who truly are your friends (including me if I am one). Also, do not feel bad if no one sends this back to you in the end, you'll find out that you'll get to keep the ball for other people want more ..  
امروز توپ دوستي درزمين شماست آن را براي کساني که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يکي از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسي آن رابراي شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را براي کساني که به آن نياز بيشتري دارند نگهداري کنيد

Ok, this is what you have to do...:

درسته اين کاريه که شما بايد انجام بديد

Send to ALL your FRIENDS! آن رابراي همه دوستانتون بفرستيد 
 
 But you have to DO THIS within an hour after you open this mail!      
اما بايد اين کار رو ظرف يک ساعت از زماني که اين پيک را باز ميکنيد انجام بديد

Now..... MAKE 1 WISH!!!!!!  
و حالا يک آرزو کنيد

Make it now,
  
حالا

 It's you last chance!
!  
اين آخرين فرصت شماست

I hope you did make a wish, Now send the mail to:  
 
اميدوارم آرزو کرده باشيد حالا اين پيک را بفرستید

نشانه های قحطی در ایران!!!

 

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،

اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود.

تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود

و از همان شامپوها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم

.

سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود.

صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای ۲۰ لیتر نفت،

بگو مگو ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد،

خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب.

روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود،

نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پوشیدن کفش آدیداس یک رویا بود.

همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و …

اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد

یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می شد

بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.

همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.

و اما امروز

امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست.

از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا…

 

و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.

مبادا مرغ 4700 تومانی گیرمان نیاد! مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!

متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پُز دادن و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است …

بی حجابی ، سرهم کلاه گذاشتن ، احتکار کردن ، دروغ گفتن ، ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در اخلاق و فرهنگ و هنر

برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! …

می شود کتابها نوشت…

خلاصه اینکه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم.

 

فقط کافیه یک ذرّه احساس کنیم که یکى مخالف نظر ماست اونوقت چنان نابودش می کنیم که انگار هیچ خدایی رو بنده نیستیم

هرکس تنها به فکر خویش است، به فکر تن خویش!

قحطی امروز قحطی انسانیت است؛

قحطى اخلاق است؛

قحطی همدلی؛

قحطى رأفت؛

قحطی عشق؛

قحطی ایمان؛

که ما ایرانیان در این روزگاران آن را به وضوح لمسش می کنیم …

درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند

صادق هدایت در کتاب بوف کور خود می نویسد :

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند، این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد! و اینک؛ سی و هفت درد و عیب اساسی اجتماعی ما که هیچوقت درمان نشد!

1. اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.

2. اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.

3. با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

4. به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.

  5. بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم.

 
6. در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.

 
7. کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.

 
8. غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.

 
9. بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.

 
10. از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.

 
11. عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم.

 
12. دائما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم.

 
13. همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.


 1۴. هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم.

 ۱۵. مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.

 
۱۶. در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.

  ۱۷. همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.

 
۱۸. به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.


 
۱۹. به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.

 
۲۰. وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

 
۲۱. در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند.

 
۲۲. اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.

 
۲۳. اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.

 
۲۴. تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.

 
۲۵. غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.

 
۲۶. اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صدها جای آن را خراب می کنیم. در شهرسازی هم از چنین مهارتی برخورداریم.

 
۲۷. وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.

 
۲۸. قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.

 
۲۹. شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم.


دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

 
 
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می‌آمدند. آنها در دست خود قاشق‌هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود، نمی‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند…
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افراد دور میز، مثل جای قبل همان قاشق‌های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می‌گفتند و می‌خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی‌فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می‌بینی؟ اینها یاد گرفته‌اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم‌های طمع کار تنها به خودشان فکر می‌کنند!
((تخمین زده شده که ۹۳% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن ۷% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر ۷% ارسال کنید..
من جزء آن ۷% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم))

لطفا مکث

اعصاب چیست ؟ چیزیست که هیچکس ندارد وهمه توقع دارند تو حتما داشته باشي.
****

آیا می‌دانستید که انسانها به جز کودکِ درون یک عدد خر درون هم دارند ! که گاهی زمام امور را به دست می‌گیرد!
****

آیا میدانید بعضی وقتها وجدان مانع ارتکاب گناه نمی شه، فقط گناه رو کوفت آدم می کنه!
****

معلم : 10 تاسيب داريم من 9 تاشو ميخورم ، چند تا سيب ميمونه؟ بچه: همون يكي روهم بردار بخور بدبخت سيب نخورده !
****

هرکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
هرکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند !
****

والدین گرامی اینقدر نگین "وقتی ما سن شما بودیم این جورخوب بودیم، اون جورخوب بودیم" مادر بزرگ ها دهن لق تر از چیزین که فکر می کنین !
****


ازدواج یعنی از دست دادن توجه تعداد کثیری از افراد
و
بدست آوردن بی توجهی یک فرد !
****

خدایا به خوبان عزت داده ای به بدان ثروت
نکند ما به تماشای جهان آمده ایم!!؟
****

اینایی که همه چیزو رو دسک تاپ سیو می‌کنن
همونایی هستن که از راه می‌رسن شلوارشونو پرت می‌کنن گوشه‌ی اتاق !
****

اونی که رفت اگه برگرده از دوست داشتن نیست واسه اینه که بهترشو پیدا نکرده
****

می دونی چرا با ازدواج دین آدم کامل میشه؟
چون تا قبل ازدواج فکر میکنه دنیا بهشته …!!؟
اما بعدش به جهنم اعتقاد پیدا میکنه!!!؟؟؟؟
****

تفسیر “یک دقیقه”، از زبان کسی که پشت در توالت منتظر ایستاده
با کسی که داخل توالت است, نشان می دهد که زمان یک تعریف واحد ندارد

لذت های ارزان مفت مفت

اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ...

1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم.

3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم.

4 - با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.

5 - گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.

6 - بیشتردعا كنیم.

7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.

8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.

9- لذت عطسه كردن را حس كنیم.

10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.

11- زیر دوش آواز بخوانیم.

12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!

16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.

17- برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!

18- مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.

19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.

21- گاهی از درخت بالا برویم.

22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.

24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.

25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم

26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.

27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.

28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .

29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.

30- زیر باران راه برویم.

31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..

32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.

34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.

35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.

37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.

38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.

40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد.

برگرفته از :http://smmp.blogfa.com/

مجموعه‌ای از گفتاوردهای مربوط به بیل گیتس

بيل گيتس، در يک سخنراني در يکي از دبيرستان‌هاي

آمريکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: در دبيرستان

خيلي چيزها را به دانش‌آموزان نمي‌آموزند.

او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان بايد بدانند چنين بيان كرد :

۱.در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.

۲.دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست.

در اين دنيا از شما انتظار مي‌رود که قبل از آن‌که نسبت

به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.

۳.پس از فارغ‌التحصيل شدن از دبيرستان و استخدام،

کسي به شما رقم فوق‌العاده زيادي پرداخت نخواهد کرد.

به همين ترتيب قبل از آن‌که بتوانيد به مقام معاون ارشد،

با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.

۴.اگر فکر مي‌کنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد.

 پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما

خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد.

۵.آشپزي در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد.

 پدر بزرگ‌هاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار يک فرصت بود.

۶.اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد،

از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.

۷.قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند

و به قدري که اکنون به نظر شما مي‌رسد، ملال‌آور نبودند.

هفت قانون موفقیت استیو جابز

بی‌شک هر فردی برای موفقیت در زندگی از قوانینی پیروی می‌کند و این قوانین هرچند نانوشته هستند که وی را به پیشرفت سوق می‌دهند.

به گزارش «ایسنا» استیو جابز، بنیانگذار شرکت اپل که چندی پیش درگذشت، تاثیرات غیرقابل انکاری در زندگی بسیاری از مردم جهان گذاشته است و این تاثیرات ناشی از ابداعات او در شرکت اپل بوده است.

وی برای رسیدن به این موفقیت از قوانینی پیروی کرده است که یکی از دوستان نزدیک او آن‌ها را بازگو می‌کند:

1- کاری را که عاشق آن هستید انجام دهید.

2- در جهان تاثیر بگذارید.

3- ارتباط برقرار کنید.

4- تمرکز خود را بر همه چیز نگذارید.

5- تجربیات جدید ایجاد کنید.

6- توانایی بیان درست ایده‌های خود را افزایش دهید.

7- استفاده از هر چیزی را پیچیده نکنید.

یک نامه ی عاشقانه


1- محبت شدیدی که صادقانه به تو ابراز میکردم
2- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
3- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم
4- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و
5- این احساس در قلب من قوت میگیرد که بالاخره روزی باید
6- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم که
7- شریک زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار کوتاه بود اما
8- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و
9- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم
10- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ کس نمیتواند تحمل کند و با این وضع
11- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را
12- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم
13- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان که
14- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش
15- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت کننده است اگر
16- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم که
17- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش
18- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت که دارای کمترین
19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه
20- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که
21- تو را دوست داشته باشم و شریک زندگی تو باشم .

و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان!!!

برگرفته از:http://life-is-love7.persianblog.ir/

اراده بر تغییر خویش

تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست. براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است! اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و ثروتمند هستند.
تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست. ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست، اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري است كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند. مثال بعدي سوئيس است. كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد، اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سوئيس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد مي‌شود. سوئيس كشوري است كه به امنيت، نظم و سخت‌كوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شده‌است (بانك‌هاي سوئيس).  افراد تحصيل‌کرده‌اي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد. نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد و فعال تبديل مي‌شوند. پس تفاوت در چيست؟ تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سال‌ها فرهنگ و دانش نام گرفته است. وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل مي‌كنيم، متوجه مي‌شويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند: 
1)    اخلاق به عنوان اصل پايه
2)    وحدت
3)    مسئوليت پذيري
4)    احترام به قانون و مقررات
5)    احترام به حقوق شهروندان ديگر
6)    عشق به كار
7)    تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده
8)    ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده
9)    نظم‌پذيري
اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند.
 در کشور ما کسی که زیاد کار کند تراکتور نامیده می‌شود.
 کسی که به قوانین احترام بگذارد بچه مثبت است. 
کسی که اخلاقیات را رعایت کند برچسب پاستوریزه خواهد گرفت
کسانی که حقوق دیگران را زیر پا می گذارند و افراد قالتاق، آدمهای زرنگ خوانده می شوند.
 انسان‌های منظم افراد خشک و بی‌حال هستند همه به دنبال یک شبه رفتن ره صد ساله
بیایید از خودمان شروع کنیم و از همین لحظه ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بي‌رحم بوده ‌است. 
عده ای از ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شده‌ است.
 عده ای ازما براي آموختن و رعايت اصول فوق فاقد اهتمام لازم هستيم.
 
اگر شما اين پیام را برای دیگران نگوئید:
 اتفاقي براي شما نمي‌افتد،
از محل كارتان اخراج نمي‌شويد،
هفت سال بدبختي بر سرتان آوار نمي‌شود
و مريض هم نخواهيد شد.
 اما اگر ميهن خود را دوست داريد،
 اين پيغام را به گردش بياندازيد تا شايد تعداد بيشتري که عمل نمی کنند تغيير كرده و عمل كنند.

نصایح امروزی لقمان حکیم به پسرش

پسرم! گروهي ، اگر احترامشان کني تو را نادان مي دانند و اگر بي محليشان کني از گزندشان بي اماني. پس در احترام ،اندازه نگهدار

پسرم! دانشگاه کسي را آدم نمي کند. علم را از دانشگاه بياموز ، ادب را از مادرت

پسرم! سخت ترين کار عالم ، محکوم کردن يک احمق است.

پسرم! در تاکسي با تلفن همراه بلندبلند صحبت نکن

پسرم! با كسي كه از روزنامه فقط نيازمنديهايش را ميخواند دوستي نكن.آدم بيكار و بي اراده اي است.

پسرم! با کسي که شکمش را بيشتر از کتاب هايش دوست دارد ، دوستي مکن.

پسرم! با رئيس ات زياد گرم نگير برايت حرف درمي آورند.

پسرم! هيچ گاه از دانشگاه هاي هاروارد ، ماساچوست و بوستون مدرک نگير. برايت حرف در ميارن. مگه آزاد رودهن چشه؟

پسرم! قرض نگير. قرض هم نده.

پسرم! شماره حساب هدفمندي يارانه ها ، رمزگذاري شده در صندوقچه مرحوم آقابزرگ توي اتاق پشتي است.

پسر! اخبار را از منابع مختلف بگير. جمع بندي اش با خودت. مخاطب دائمي يک رسانه بودن آدم را به حماقت مي کشاند.

پسرم ! كسي را به خاطر دين اش مسخره نكن . چون او هم حق ندارد بخاطر دين ات تو را مسخره كند.

پسرم! زن زيبا بگير.زن زيبا نعمت بزرگي است.زن گرفتن مصيبت بزرگي است پس چه بهتر كه مصيبت خوشگلي داشته باشي!

پسرم! شهر ما خانه ما! … نه نه نه! نمي خواد عزيزم. شهرشون خونه خودشون. اول اتاقت رو از اين ريخت در بيار.


پسرم! دوستانت را با يک ليوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگويند! اگر عين آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهيز…

پسرم ! قواعد رانندگي را بيخيال.فقط مواظب باش بهت نزنند.

پسرم! اگر کساني از سر ناداني به تو خنديدند ، تو براي شفايشان گريه کن

پسرم! اگر به ناچار به جرياني متمايل شدي، جايي براي نفس کشيدن خود و رقيبت بگذار. نه او را چنان به زمين بکوب و نه خود را چنان بالاببر. ديرزماني نيست که جايتان عوض شود

هان اي پسر! اهل هنر را احترام کن. اما مواضع سياسي ات را با کسي مسنج و کسي را به خاطر مواضعش مرنجان.


پسرم! بلوتوث تلفن همراهت را خاموش نگهدار، مگر در مواقع ضروري
فرزندم! هيچ کس تنها نيست.

پسرم! هر روز از همکارانت در اداره عميقا خداحافظي کن. کسي نمي داند آيا فردا در همان اداره باشي يا نه. اداره در همان شهر باشد يا نه. شهر در … ولش کن پسرم

پسرم! پيامک هاي عيد نوروزت را همين الان بفرست

هان اي پسر! خواستي در مملکت خودمان درس بخواني بخوان. خواستي فرنگ بروي برو. اما اگر ماندي از فرنگ بد نگو ، اگر رفتي از مملکتت.

این را بدان...

عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است

دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است

نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت

هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند

بالا رفتن سن حتمی است، اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد

خنده کوتاهترین راه بین دوستان است

عمر سالهای گذشته نیست، سالهایی است که از آن زندگی کردی

عشق زندگی را نمی چرخاند، اما انگیزه ای است برای زندگی

وقتی جایی داری که بروی یعنی خانه داری ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

بزرگترین لذت زندگی داشتن دوست صمیمی است

اگر از چیزی لذت بردی دیگران را شریک ساز

زیبا است که ببینیم کسی میخندد و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای

در این جهان نیاز به دوست داشتن و ستایش شدن بیش از نیاز به نان است.
«مادر ترزا»

شادی و غم

شادیهای شما همان غمهای شماست که نقابش را برداشته است

و چاهی که خنده هایتان از آن میجوشد، همان است که از اشکهایتان پر شده است

و چگونه جز این تواند بود ؟

هرچه قدر غم ژرفتر وجود شما را می کاود ،گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت

وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این  قلب همان است که تو را غمگین کرده بود

وهنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که براستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می کنی

بعضی می گویند شادی از غم عظیمتر است ، بعضی میگویند چنین نیست بلکه غم بر شادی چیرگی دارد

اما من باتو میگویم  غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند

آنها با هم نزد تو می ایند و هنگامی که یکی از آنها در کنارت نشسته است،بیادآر که که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است

و همانا که تو چون دو کفه ترازو میان شادی و غم آویخته ای

و تنها هنگامی که به کلی تهی باشی دو کفه در حال توازن کنار هم خواهند بود

اما وقتی خزانه دار هستی تو را برمی دارد تا زر و نقره خویش را بسنجد ، در آن هنگام بناچار دو کفه غم و شادی تو بالا و پایین می رود

                                                                                 " جبران خلیل جبران "

اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی

باز هم یک مطلب جالب ، امیدوارم از خواندنش لذت ببرید :

" چند وقت پیش یک سخنرانی واقعا جالب از" استیو جابز " مدیرعامل و موسس اپل ، پیکسار و ... دیدم که سال ۲۰۰۵ در دانشگاه استنفورد انجام داده. دیدنش را از دست ندید! :

<< من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌هاي دنیا درس مي‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز مي‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و سه تا داستان است.

ادامه نوشته

چهل اصل شادي بخش


 1 ـ شادي خود را به هيچ چيز و هيچ کس وابسته نکن تا هميشه از آن برخوردار باشي .
2 ـ انتظار نداشته باش هميشه آنچه در اطرافت اتفاق مي افتد ، مطابق ميل و خواسته ات باشد .
3 ـ هنگام عصبانيت هيچ تصميمي نگير .
4 ـ از سختي ها و مشکلات زندگي استقبال کن و با غلبه بر آنها به خود پاداش بده .
5 ـ اجازه نده اتفاقات ناخوشايند ، روحيه ات را خراب کند .
6 ـ با بحث هاي بي نتيجه ، انرژي خود را هدر نده .
7 ـ انتظار نداشته باش با منفي نگري ، جسمي سالم داشته باشي .
8 ـ از هيچ کس و هيچ چيز توقع نداشته باش .
9 ـ تا با خود مهربان نباشي ، نمي تواني مهر بورزي .
10 ـ قبل از مطمئن شدن ، در مورد چيزي قضاوت نکن .
11 ـ به تفسير و تعبير کارهاي ديگران نپرداز .
12 ـ هر کاري را با علاقه ، اشتياق و تمرکز انجام بده .
13 ـ زندگي خود را هدفمند کن و براي رسيدن به اهدافت تلاش کن .
14 ـ چيزهايي را که دوست داري ، به ديگران ببخش .
15 ـ قلبت را از نفرت خالي کن تا خوشبختي در آن لانه کند .
16 ـ براي انجام کارهاي مورد علاقه ات ، زياد به نظرات ديگران اهميت نده .
17 ـ در تصميم خود تاخير مينداز .
18 ـ هنگام عصبانيت نفس عميق بکش و تا ده بشمار .
19 ـ با ديگران طوري رفتار کن که دوست داري با خودت رفتار شود .
20 ـ به هيچ کس اميد نداشته باش جز خدا .
21 ـ بر جسم و روح خود مسلط باش .
22 ـ براي اينکه شاد باشي ، بايد شادي آفرين باشي .
23 ـ در زندگي به جاي شناور بودن ، شناگر باش .
24 ـ اندوه روز نيامده را بر روز آمده ات نيفزا .
25 ـ هرگز سعي نکن به ديگران بقبولاني که حرفت درست است .
26 ـ قبل از انجام کاري يا گفتن چيزي ، به ضرورت آن بينديش .
27 ـ بي احترامي ديگران را با بي اعتنايي جواب بده .
28 ـ به جاي بيزاري از انسان ها ، از رفتار بد آنها متنفر باش .
29 ـ بگذار ديگران از تو به عنوان فردي آرام و خوشرو ياد کنند .
30 ـ يگانه داروي آرام بخش روح ، ياد خداست .
31 ـ خود را از اسارت زنجيرهاي بدبيني ، منفي نگري و نااميدي آزاد کن .
32 ـ به خاطر اشتباهات گذشته ، خود را سرزنش نکن .
33 ـ به ديگران کمک کن آنچه را که مي خواهند ، به دست آورند .
34 ـ در فرهنگ لغات خود شکست را تجربه معنا کن .
35 ـ با شرايط زندگي سازگار باش .
36 ـ هنگام از دست دادن ناراحت نشو ، وقتي هم چيزي به دست آوردي خوشحال نباش .
37 ـ در مقابل خواسته ها و گفتار ديگران انعطاف پذير باش و نخواه که حرف ، حرف خودت باشد .
38 ـ براي کشف حقايق ، زياد تفکر کن ، به خصوص جهان آفرينش .
39 ـ به قدر توان تلاش کن و نتيجه را به خدا واگذار کن .
40 ـ هرگز خودت را با ديگران مقايسه نکن ، چرا که تو چيزهايي داري که ديگران در حسرت آنها هستند .

داستان کوتاه شماره11 -  کارزش واقعی

یک سخنران معروف در مجلسی که آدم های زیادی در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهای حاضرین بالا رفت. این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید. و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است،
ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبه‏رو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم.

داستان کوتاه شماره10 -  کاخ و کوخ

شاگرد پرسید: آقا پابرهنه یعنی چی؟!

سکوت معلم پاسخی بود که شنید..

باز شاگرد پرسید: آقا ولی نعمت یعنی چی؟!

و معلم انگار به یاد آورده بود زمانی را که پیرمردی ساکن جماران، می گفت:

"این پایین شهری ها، و این پابرهنه ها، اینها ولی نعمت ماها هستند.."

شاگرد پرسید: آقا کاخ نشین یعنی چی؟!

معلم مات و مبهوت تنها شاگرد را نگاه می کرد..

شاگرد دیگربار پرسید: آقا کوخ نشین یعنی چی؟!

و معلم باز به یاد آورد پیرمرد ساکن جماران، گفته بود:

"یک موی سر این کوخ نشینان و شهید دادگان، به همه کاخ و کاخ نشینان جهان شرف و برتری دارد.."

حالا نوبت معلم بود که بپرسد: چرا این سوال ها را می پرسی؟!

و شاگرد پاسخ داد: آخر آقا چند روز پیش، در نزدیکی خانه ما، اسباب و اثاث خانواده ای را در کوچه ریختند.
مادرم که از پدرم پرسید چرا، پدر با خنده گفت: آخر این ها پابرهنه هستند و ولی نعمت انقلابند و جایشان در کاخ هاست.
اما چون کاخ ها بیش از اندازه پر شده، اینها باید کوخ نشینی کنند..

معلم دیگر چیزی به یاد نیاورد. شاید هم نخواست به یاد بیاورد که پیرمرد جماران نشین گفته بود:

"خدا نیاورد آن روزی را که سیاست ما و سیاست مسئولین کشور ما، پشت کردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه دارها گردد.."

داستان کوتاه شماره9 -  ایمان

مرد جوان مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا
          اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
          شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت.
چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
          مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون
          استخر شيرجه برود.
          ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي
          تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و
          چراغ را روشن كرد.
          آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

................................................................................................

آدمها در مواقعی که احساس میکنند کسی نمی تواند آنها را از مشکلات نجات دهد

توجهشان به قدرتی فرا تر از انسانها جلب میشود

آن قدرت چیزی نیست جز خداوند متعال . اگر او را فراموش نکننکردیم او هم ما را فراموش نخواهد کرد

داستان کوتاه شماره8 -  هزینه عشق واقعی

شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را با حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند. پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب:
1- تميز كردن باغچه 500 تومان 2- مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان 3- مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان 4- بيرون بردن سطل زباله 500 تومان 5- نمره رياضي خوبي كه گرفتم ۱۰۰۰ تومان 6- جمع بدهي شما به من 3۵۰0 تومان
مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت :

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی، هیچ
بابت شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ
بابت تمام زحماتی که من و پدرت  در این چند سال کشیدیم تا تو بزرگ شوی، هیچ
بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازیهایت، هیچ
و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی ما به تو هیچ است.
وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت: مامان دوستت دارم.

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلا به طور کامل پرداخت شده!

داستان کوتاه شماره 7 - کمک در زير باران

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد؛ بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آنجا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود. 
 
زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم، که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آنکه شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»

ارادتمند؛ خانم .........
.........................................................
برای رضای خداوند کار کردن شادی دو دنیا را به تو هدیه خواهد کرد - کمک کردن به دیگران از تو انسانی بزرگ خواهد ساخت

داستان کوتاه شماره 6- انعام

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
  پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ 

خدمتکار گفت: ٥٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟

خدمتکار با توجه به اينکه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت: ٣٥ سنت

پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد.

خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت...

پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.

هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
  يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود

...........................................
 هميشه کسانى که به تو خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

داستان کوتاه شماره 5 - مانعی در مسیر

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را در يک جاده اصلى قرار داد.. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند؛ امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند!

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند.

آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم!
.......................................................................

همیشه بیاد داشته باشید هر مانعى = فرصتی

 

جملات قصار" جرج برنارد شاو "

هر وقت اسم " جرج برنارد شاو " ، رو می شنوم ، در هر حال و روزی که باشم ، ناخودآگاه لبخندی می زنم . خیلی خلاصه ، یک ایرلندی-انگلیسی و نمایش نامه نویس و طنز پرداز بوده و  انتقادات سیاسی و اجتماعی اش رو بصورت طنز مطرح می کرده و زندگی اش رو جوری گذرونده  که ۹۴ سال عمر کرده . توی جملات قصاری که داره تیزبینی و تیزهوشی در بیان ، کاملا مشهوده ، ضمن اینکه طنز است و باعث انبساط خاطر هم میشه . اینها چند تا از جملات قصار مورد علاقهء من است :

 آن كه مي تواند، انجام مي دهد و آن كه نمي تواند، انتقاد مي كند. 

  • هيچ گاه در انديشه ي مرگ نباشيد، بي گمان، مرگ در انديشه ي شماست
  • در هرچيز بامزه اي، حقيقتي وجود دارد.
  • اصل و نسب مردان زماني مشخص مي شود كه آنها بر سر مسايل كوچك با هم مشكل پيدا مي كنند.
  •  وقتی یک احمق کاری را انجام می دهد که از آن شرمسار است، مرتب تکرار می کند که دارد به وظیفه اش عمل می کند.
  • هميشه راست بگو، اما هر راستي را نگو.
  • حواس ات باشد چیزی را که دوست داری، به دست بیاری. در غیر این صورت مجبور می شوی چیزی را که به دست می آوری رو دوست بداری.
  • در زندگی دو تراژدی وجود دارد. اولی اینکه به مراد قلبت نرسی و دومی اینکه به آن برسی.
  • اولین عشق فقط یک حماقت کوچک با کنجکاوی بسیار است.
  • علت بدبختي و بيچارگي ما داشتن فرصتهاي زيادي است كه صرف انديشيدن درباره خوشبختي و بدبختي مي گردد.
  • از مكالمه و پرگويي بيجا نجات پيدا خواهيد كرد، اگر به خاطر بياوريد كه مردم هرگز نصايح شما را قبول نمي كنند، مگر اينكه وكيل مدافع و يا دكتر باشيد و آنها براي شنيدن صحبت هاي شما پول خرج كرده باشند.
  • هر چقدر توانايي هاي افراد كمتر باشد؛ ادعاي آنها بيشتر خواهد بود.
  • خوش بين ها و بدبين ها هر دو به بشر خدمت كرده اند؛ اولي با آفريدن هواپيما و دومي با آفريدن چتر نجات.
  • داستان کوتاه شماره 4- زن نظافتچى

     يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.. سؤال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
    من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
    من برگه امتحانى را تحويل دادم و سؤال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سؤال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
    استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
    من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام
    ...............................
    همه آدمها در هر پست و مقامی شایسته احترام و ادب هستند اگر به دیگران احترام بگذارید در حقیقت به خود و خانواده خود احترام گذاشته اید

    داستان کوتاه شماره 3 - اشتباه فرشتگان

    درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده مي شود
    پس از اندك زماني دادِ شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد
    :
    جاسوس مي فرستيد به جهنم؟

    از روزي كه اين آدم به جهنم آمده، مدام در جهنم در گفتگو و بحث
    است
    و جهنميان را هدايت مي كند و عرصه را به من تنگ کرده است
    .

    سخن درويش اين چنين بود:

    با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به جهنم افتادي، شيطان تو را به بهشت باز گرداند

     

    داستان کوتاه 2 - یکی از بستگان خدا

    یکی از بستگان خدا

    شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی..
    پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
    در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
    خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...

    -آهای، آقا پسر!

    پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

    -نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

    -آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

    **************

    خدمت به خلق انسان را آشنای خدا می سازد محبت کردن را هیچ وقت فراموش نکن

    داستان کوتاه 1 - مرد کور

     

    روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده می شد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

    روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت؛ نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد، تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم؛ لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

    « امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! »

    **************
    وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید؛ خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد؛ باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
    حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش، و روحتان مایه بگذارید؛ این رمز موفقیت است.... لبخند بزنید!

    بايد‌ها و نبايدهاي سه‌گانه در زندگي

       Three things in life that are never certain
      سه چیز در زندگی پایدار نیستند

    Dreams
     رویاها
       Success
     موفقیت ها
       Fortune
     شانس 

     Three things in life that, once gone, never come back

      سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند
      Time
      زمان
      Words
      گفتار
      Opportunity
      موقعیت


      Three things that destroy us
      سه چیز ما  را نابود می کنند
       Arrogance
     تکبر
       Greed
     زیاده طلبی
       Anger
     عصبانیت

        Three things that humans make
     سه چیز انسانها را می سازند
       Hard Work
     کار سخت
       Sincerity
     صمیمیت
       Commitment
     تعهد


        Three things in life that are most valuable
      سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی 
      Love
      عشق
      Self-Confidence
      اعتماد به نفس
      Friends
      دوستان


        Three things in life that may never be lost
      سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد
       Peace
     آرامش
       Hope
     امید
       Honesty
     صداقت


        Happiness in our lives has three primary principles
      خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
      Experience Yesterday
      تجربه از دیروز
      Use Today
      استفاده از امروز
      Hope Tomorrow
      امید به فردا


      Ruin our lives is the three principles
      تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است
      Regret Yesterday
      حسرت دیروز
      Waste Today
      اتلاف امروز
      Fear of Tomorrow
      ترس از فردا