داستان کوتاه 2 - یکی از بستگان خدا
|
یکی از بستگان خدا -آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟ -نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! -آهان، میدانستم که با خدا نسبتی دارید! خدمت به خلق انسان را آشنای خدا می سازد محبت کردن را هیچ وقت فراموش نکن |
مهدی قانع