داستان کوتاه شماره10 - کاخ و کوخ
شاگرد پرسید: آقا پابرهنه یعنی چی؟!
سکوت معلم پاسخی بود که شنید..
باز شاگرد پرسید: آقا ولی نعمت یعنی چی؟!
و معلم انگار به یاد آورده بود زمانی را که پیرمردی ساکن جماران، می گفت:
"این پایین شهری ها، و این پابرهنه ها، اینها ولی نعمت ماها هستند.."
شاگرد پرسید: آقا کاخ نشین یعنی چی؟!
معلم مات و مبهوت تنها شاگرد را نگاه می کرد..
شاگرد دیگربار پرسید: آقا کوخ نشین یعنی چی؟!
و معلم باز به یاد آورد پیرمرد ساکن جماران، گفته بود:
"یک موی سر این کوخ نشینان و شهید دادگان، به همه کاخ و کاخ نشینان جهان شرف و برتری دارد.."
حالا نوبت معلم بود که بپرسد: چرا این سوال ها را می پرسی؟!
و شاگرد پاسخ داد: آخر آقا چند روز پیش، در نزدیکی خانه ما، اسباب و اثاث خانواده ای را در کوچه ریختند.
مادرم که از پدرم پرسید چرا، پدر با خنده گفت: آخر این ها پابرهنه هستند و ولی نعمت انقلابند و جایشان در کاخ هاست.
اما چون کاخ ها بیش از اندازه پر شده، اینها باید کوخ نشینی کنند..
معلم دیگر چیزی به یاد نیاورد. شاید هم نخواست به یاد بیاورد که پیرمرد جماران نشین گفته بود:
"خدا نیاورد آن روزی را که سیاست ما و سیاست مسئولین کشور ما، پشت کردن به دفاع از محرومین و رو آوردن به حمایت از سرمایه دارها گردد.."
مهدی قانع