احمد آیینه الهی شعری از شادروان محمد رضا آقاسی
|
در عدم بودیم مستور وجود |
|
تا محبت پرده ما را گشود |
|
بود تنها حضرت پروردگار |
|
خواست تا خود را ببیند آشكار |
|
آفرید آیینه ای در خرد خویش |
|
داد او را سینه ای در خورد خویش |
|
نام آن آیینه را احمد نهاد |
|
گام او را بر خطی ممتد نهاد |
|
كردآنگه سینه اش را صیقلی |
|
تاشود طور تجلی منجلی |
|
دید در آیینه ذات كبریا |
|
فاش كنت كنزا مخفیا |
|
گفت این عین تجلای من است |
|
جام او سر مست صهبای من است |
|
چشم احمدباده گردان من است |
|
رهنمای رهنوردان من است |
|
خاک را با خون دل گل ساختیم |
|
خون دل خوردیم زگل دل ساختیم |
|
زین سبب دل محرم راز من است |
|
پرده عشاق دمساز من است |
|
عاشقان را بی خیالی خوشتر است |
|
نغمه از نی های خالی خوشتر است |
|
عشق بازان لاابالی تر به پیش |
|
تا جواب آید آید سوالی تر به پیش |
|
زخمه ام در جستجوی تارهاست |
|
زین سبب هر گوشه بر پا دارهاست |
|
تار گر بینم شور بر پا میکنم |
|
موسی آید طور بر پا میکنم |
|
آب اتشناک دارم در سبو |
|
باده ای سوزان ولی بی رنگ و بو |
|
هرکسی نوشد دگرگون میشود |
|
لیلی اینجا همچو مجنون میشود |
|
هر کسی نوشد چنان آتش شود |
|
اهل دل گردد ولی سرکش شود |
|
هر کسی نوشد سلیمانی کند |
|
آنچه میدانیم و میدانی کند |
|
می تراود اسم اعظم از لبش |
|
میرسد با اذن ما بر مطلبش |
|
باده ما باده انگور نیست |
|
شهد ما در لانه زنبور نیست |
|
بیخود از خود شو خداوندی مکن |
|
با خداوند جهان رندی مکن |
|
محرم ما را پریشانی مباد |
|
مهر ما محتاج پیشانی مباد |
|
ای نمازآگین پس از هفتادسال |
|
کو تحول کو طرب کو شور و حال |
|
كس سزد خاموش و بی وجد و طرب |
|
بر لب دریا بمیری تشنه لب |
|
آستین شوق را بالا بزن |
|
دست دل بر دامن دریا بزن |
|
جرعه ای از جام آگاهی بزن |
|
مست شو فریاد انا الحقی بزن |
|
دست ساقی چون سر خم را گشود |
|
جز محمد هیچ كس آنجا نبود |
|
جام آن آیینه را سیراب كرد |
|
وز جمالش خویش را بیتاب كرد |
|
موج زلف مصطفی را تاب داد |
|
ذوالفقار غیرتش را آب داد |
|
در پی احمد علی آمد پدید |
|
در كف اوبود میزان و حدید |
|
بولعجب بین روح حق را در دو جسم |
|
هر دو یك معنا ولیكن در دو اسم |
|
در حقیقت هر دویك آیینه اند |
|
یك زبان و یك دل و یك سینه اند |
|
یك نظر بر پرده نقاش كن |
|
تاب كیسوی قلم را فاش كن |
|
آفرین گو پنجه ی معما ررا |
|
تا نماید فاش بر تو این اسرار را |
|
فاش می گوید به ما لوح و قلم |
|
از وجود چهارده بی بیش و كم |
|
چهارده گیسوی در هم ریخته |
|
چهارده طبل فلك آویخته |
|
چهارده ماه ِ فلك پرواز كن |
| چهارده خورشیدِ هستی ساز كن |
|
چهارده پرواز در هفت آسمان |
|
هر یكی رنگین تر از رنگین كمان |
|
چهارده الیاس ِ در باد آمده |
|
چهارده خضر ِ به امداد آمده |
|
چهارده كنعانیه یوسف جمال |
|
چهارده موسی به سینای كمال |
|
چهارده روح ِ به دریا متصل |
|
چهارده روح ِ جدا از آب و ِگل |
|
چهارده دریای مروارید جوش |
|
چهارده سیل ِ سراپا در خروش |
|
چهارده گنجینه ی علم َلدُن |
|
چهارده شمشیر فولاد آب كن |
|
چهارده سر ، چهارده سردار دین |
|
چهارده تفصیر قرآن مبین |
|
چهارده پروانه ی افروخته |
|
چهارده شمع سراپا سوخته |
|
چهارده شیر شكر آمیخته |
|
چهارده شهدِ به ساغر ریخته |
|
چهارده سرمستِ بی جام و سبو ، |
|
جرعه نوش از باده ی اسرار هو |
|
چهارده می خانه ی ساقی شده |
|
وجهُ َر ِبك گشته و باقی شده |
|
چهارده منظور ِ منظور آمده |
|
ُكُلهم نورٌ علی نور آمده |
| آفرینش بر مدار عشق بود |
| مصطفی آیینه دار عشق بود |
| میم او شد مركز پرگار عشق |
| بر تجلی بر سر بازار عشق |
| تا قلم بر حلقه ی صادش رسید |
| شد الم نشرح لك صدرك پدید |
| طا طریق عشق بازی را نوشت |
| فا فروغ سر فرازی را نوشت |
| یا یقین عشق بازان را نگاشت |
| خلق عالم بیش از این یارا نداشت |
| دست حق تا خشت آدم را نهاد |
| بر زبانش نام خاتم را نهاد |
| نام احمد نام جمله انبیاست |
| چون كه صد آمد نود هم پیش ماست |
| از مناره پنج نوبت پر خروش |
| نام احمد با علی آید به گوش |
| روز و شب گویم به آوای جلی |
| اكفیانی یا محمد یا علی |
مهدی قانع