آفتاب سوخته

ای خماران را شرابی سوخته
ما عطشناکيم و آبی سوخته
بی تو در چاهيم و آهی آتشين
دلوی از دود و طنابی سوخته
دوش ديدم خيمه هايی را به خواب
شعله گون در پيچ و تابی سوخته
از حرارت سوختم آبی کجاست
چشم حسرت ماند و خوابی سوخته
خشکسالی می تپد از شش جهت
آسمان دارد سحابی سوخته
ذوالجناح آمد وليکن بی سوار
خسته با زين و رکابی سوخته
کاروان بر باد گويی می رود
غرق ماتم در نقابی سوخته
می رود تا شام در بهت غروب
بر سر ِ نی آفتابی سوخته
شادروان محمد رضا آقاسی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۰ ساعت 9:9 توسط مهدی
|
مهدی قانع