ای خماران را شرابی سوخته

 ما عطشناکيم و آبی سوخته

 بی تو در چاهيم و آهی آتشين

 دلوی از دود و طنابی سوخته

  دوش ديدم خيمه هايی را به خواب

  شعله گون در پيچ و تابی سوخته

 از حرارت سوختم آبی کجاست

 چشم حسرت ماند و خوابی سوخته

 خشکسالی می تپد از شش جهت

 آسمان دارد سحابی سوخته

  ذوالجناح آمد وليکن بی سوار

  خسته با زين و رکابی سوخته

  کاروان بر باد گويی می رود

 غرق ماتم در نقابی سوخته

 می رود تا شام در بهت غروب

 بر سر ِ نی آفتابی سوخته

شادروان محمد رضا آقاسی