قمر بنی هاشم(ع) ،شعری از رضا نيكوكار

ماه گيسوي پريشان بلندي دارد
نخورد چشم ولي زلف كمندي دارد
يك بنيهاشم اگر عاشق روي مه اوست
راه ميافتد و «صد قافله دل همره اوست»
دل اين ماه اسير لب خورشيد شده
بيشتر از همه غرق تب خورشيد شده
آب آن روز دل ماه مرا شاد نكرد
«ياد باد آنكه ز ما وقت سفر ياد نكرد»
ماه آن روز دل شعله ورش را برداشت
سينه سوخته و چشم ترش را برداشت
بار هفتاد دو دلباخته بر دوشش بود
زير سنگيني دنيا كمرش را برداشت
راه افتاد كسي كه دل دريا را برد
عشق، اين توشه راه سفرش را برداشت
ترك تشنگي سرخ عطش بر تن خاك
كوه شمشير غرور پدرش را برداشت
آب در دست هبل بود ولي ابراهيم
آمد از راه دوباره تبرش را برداشت
نكند اين غزل تشنه به آخر نرسد
نكند آب به لبهاي برادر نرسد
شعر هر لحظه كه از وصف تو كم ميآورد
ماه يك جفت كبوتر به حرم ميآورد
حرم آب و دو تا دست كبوتر مانند
اين دو تا دست كه هر درد مرا درمانند
دست، اين دست كه از شانه جدا خواهد شد
دو كبوتر كه در اين بيت رها خواهد شد
...دشت وا ميكند آغوش براي دستت
همه زندگي من به فداي دستت
دست ميافتد و او مشك به دندان دارد
كيست اين رود كه هفتاد و دو جريان دارد
آتشي ميگذرد از دل طوفان بيدست
كيست اين تشنه لب مشك به دندان، بيدست
*
...هيچكس مثل تو اين قدر وفادار نشد
هيچكس بعد تو بيدست علمدار نشد
مهدی قانع