داستان کوتاه شماره 23-تولد
نیمه ی شب بود که صدای تلفن، پسررا از خواب بیدار کرد. پشت
خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از
خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: ۳5 سال قبل در همین موقع شب تو مرا
از خواب بیدار کردی، فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...
پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح
سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را تنهای تنها در حالی که عکس بچه هایش در مقابلش بود یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .
.............................................................................................
سه چیز در دنیا وقتی از دست رفت دیگر باز نمی گردد:
۱-پدر ومادر ۲-جوانی ۳-زیبایی
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۰ ساعت 7:4 توسط مهدی
|
مهدی قانع